بودن یا نبودن؛ مساله چیز دیگریست!

پنجشنبه، ۱۵ مرداد ۱۳۸۸ | ۸ نظر دسته‌ی: روزانه

الان دارم به این فکر میکنم بعد ۵ ماه و خورده‌ای چی بنویسم که هم خدارو خوش بیاد هم بنده خدارو!
بعد این مدت طولانی گفتم قالب وبلاگ رو عوض کنم که یجورایی گردگیری‌ش هم کرده باشم و اگه خدا بخواد از این به بعد زود به زود آپدیت‌ش کنم (البته امیدوارم). یکی از دلایلی که کمتر وبلاگ می‌نویسم و این دفعه آخری هم میل میکردم به سمتی که دیگه ننویسم حتی! وبسایتهای وب۲٫۰یی هستن که توشون فعالیت میکنم، مثل توئیتر و فرندفید. وبلاگ‌نویسی برای من وسیله‌ای بود که از طریقش مطالب مورد علاقه‌م رو با دیگران به اشتراک بذارم، توئیتر و فرندفید هم این خواسته منو به بهترین نحو ممکن رفع میکنن. چون از طرفی مثل وبلاگنویسی احتیاجی به انتخاب عنوان و مقدمه و موخره ندارن و از طرف دیگه به طور لحظه‌ای میتونید مطالبتون رو با دیگران به اشتراک بذارید. با این حال از قدیم گفتن هرگل یه بویی داره و مسلما همه این دلایل باعث نمیشه که از علاقم به وبلاگ‌نویسی کم بشه، فقط ممکنه زمان کمتری برای آپدیت کردنش داشته باشم. در آخر هم اگر احساس میکنید نمیتونید دوری منو پنج ماه دیگه تحمل کنید و زود دلتون تنگ میشه بهتره یه اکانت توئیتر یا فرندفید بسازید و منو به لیست دوستانتون اضافه کنید :)

پی‌نوشت: در ضمن اگر ایرادی در قالب جدید پیدا کردید ممنون میشم بهم اطلاع بدید.

نوروز ۱۳۸۸

جمعه، ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ | ۱۳ نظر دسته‌ی: روزانه

سال نوی همه مبارک، امیدوارم سالی خوب همراه با موفقیت و شادکامی پیش رو داشته باشید =)

* طرح از مانا نیستانی

بی‌خوابی

پنجشنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۷ | ۲ نظر دسته‌ی: روزانه

یه روز پرکار و خسته‌کننده داشتی، خسته و کوفته و لهی. احساس میکنی باید کم کم بری سمت تخت و کپه مرگتو بذاری. دراز میکشی رو تختت و بعد از کلی کله معلق زدن و از این پهلو به اون پهلو شدن بالاخره پوزیشن ایده‌آل‌ت رو پیدا میکنی. پلکات سنگین میشن، چشات گرم میشن، احساس کرختی تمام بدنت رو میگیره. کم کم احساس میکنی روحت داره سبک میشه و داری به یه خواب عمیق فرو میری ولی هنوز مغزت به طور کامل شات‌داون نشده. یه جورایی داره ساز مخالف میزنه. هنوزم درگیر اتفاقای روزمرست. هر از گاهی یه فلش‌بک به اون اتفاق بده یا اون اتفاق خوبه میزنه و مرورش میکنه. یهو یه کاری که باید انجام میدادی و ندادی یادت میاد، یا یه ایده جدید به ذهنت خطور میکنه … خراب شد! خواب بی‌خواب! دیگه نمیتونی بخوابی. این بی‌خوابیه تا دم دمای صبح ادامه میکنه و یقه‌ت رو میگیره. کم کم هوا روشن میشه و صدای حرکت ماشین‌ها و جیغ و ویغ گنجشک‌ها بالا میره و از سکوت لذت‌بخش شب و تاریکی محض خبری نیست. مجبوری از خواب پاشی و تا آخر شب منگ و هپلی باقی بمونی و به خودت و در و دیوار و اطرافیان فحش بدی به امید اینکه شب بشه و بری تو تختت!