جوینده یابنده است

جمعه، ۸ آذر ۱۳۸۷ | ۲ نظر دسته‌ی: روزانه

حدودا چهار پنج ماه پیش بود که داشتم وبگردی میکردم و به طور اتفاقی وارد یه سایت شدم. وارد شدن همانا و شیفته موسیقی بک‌گراند سایت شدن هم همان! یه تیکه آهنگ بود که به صورت لوپ تکرار میشد و صدای خوانندش خیلی دلنشین بود. فلشش رو دانلود کردم و فکر کنم چند ساعتی داشتم فقط به همون چند ثانیه آهنگ گوش میدادم. تمام روز هم تلاش کردم با جستجو تو گوگل پیداش کنم ولی از اونجایی که نه اسم آهنگ رو میدونستم نه اسم خوانندش رو، پیدا کردنش نه غیر ممکنن بلکه سخت بود. به وبمستر سایتی که آهنگ رو گذاشته بود ایمیل زدم ولی جوابم رو نداد. به چند نفر از دوستان هم آهنگ رو فرستادم بلکه بشناسن و بتونن راهنماییم کنن. خیلی‌ها گفتن احتمالا صدای «لئونارد کوهن»ه واسه همین کل آلبومهاش رو دانلود کردم و تک‌تک‌شون رو گوش دادم ولی همچین آهنگی رو تو آلبوم‌هاش پیدا نکردم. حتی به پیشنهاد دوستان از روز متن آهنگ تو گوگل سرچ کردم ولی بازم افاقه نکرد!

خلاصه اینکه بیخیالش شدم و یجورایی فراموشش کردم تا اینکه دیشب بعد از چند ماه حین زیر و رو کردن هاردم دوباره چشمم به همون فایل فلش خورد و بازش کردم و داشتم گوش میدادم که تصمیم گرفتم همون یکی دو خط متن آهنگ رو دوباره تو گوگل سرچ کنم. وقتی اینتر رو زدم اولین نتیجه همون خطی که تایپ کرده بودم به اضافه بقیه متن آهنگ بود که با خوشحالی روش کلیک کردم و به عنوانش نگاه کردم نوشته بود نام آهنگ Surround Me With Your Love و از گروهی به نام Porter 3-11 هست. تو جستجوها مطلب خاصی راجع به این گروه پیدا نکردم. پیدا کردن آهنگ و آلبومشون هم برای دانلود کار آسونی نبود و نمیدونم چرا به جای آهنگ اصلی اکثرا ورژن ریمیکسش رو برای دانلود گذاشته بودن! خلاصه بازم دم این سایت‌های روسی گرم که اینجور موقع‌ها به داد آدم میرسن و توشون از شیر مرغ تا جون آدمیزاد میتونید پیدا کنید.

برای گوش دادن به آهنگ میتونید به صفحه Mixtapeام برید و یا از این لینک دانلودش کنید =)

اگر نامرئی بودم!

جمعه، ۱۷ آبان ۱۳۸۷ | ۲ نظر دسته‌ی: روزانه

بریر جان منو به یه بازی وبلاگی به نام «اگر نامرئی بودی چیکار میکردی؟» دعوت کرده، که با کمی تاخیر دعوت ایشون رو لبیک میگم! =D

اولین سوالی که با دیدن عنوان بازی به ذهنم رسید اینه که آیا برای همیشه نامرئی بودم یا میتونستم هر لحظه که اراده کنم نامرئی بشم؟ در حالت اول که احتمالا دچار افسردگی و دپرشن مزمن میشدم از اینکه بدونم دیده نمیشم و کسی از وجودم خبر نداره و به احتمال قوی میرفتم معتاد میشدم! =D یا اینکه تصمیم میگرفتم از این شرایط استفاده بهینه کنم و سوپرمن بازی در بیارم و شهر و یا حتی دنیا رو از وجود آدم بدها (!!!) پاک کنم!

در حالت دوم هم اولین کاری که میکردم اینه که ببینم دوستان نزدیک و شرکای کاریم پشت سرم چی پچ پچ میکنن آیا؟!؟ و اگر دیدم توطئه‌ای در کاره در اولین فرصت به سزای اعمالشون میرسوندم. دومین کاری هم که میکردم اینه که دیگه مجبور نبودم حتی شب امتحان هم به سلولهای مغزیم فشار بیارم و سر جلسه با سرک کشیدن تو برگه خرخون‌های کلاس، درس مربوطه رو پاس میکردم!

آها اینم بگم که احتمالا دور دنیا رو هم بدون ویزا و بلیط و حتی هزینه اضافی، میگشتم! =)

چیز دیگه‌ای هم به ذهنم نمیرسه الان حالا اگر خدا خواست و جدی جدی نامرئی شدم تو همین وبلاگ به صورت روزانه در مورد کارهایی که در حال انجامشون هستم خواهم نوشت! =D

در آخر هم طبق رسم اینجور بازی‌ها باید چند نفر رو دعوت کنم به این بازی که اول از همه دوست دارم «توکای مقدس» و «دنیا» خانم رو هم اگر قابل بدونن دعوت کنم به این بازی =) شمایی هم که دارید این نوشته رو میخونید رسما از طرف شخص شخیص بنده دعوت هستید! و اگر منت گذاشتید و دعوت بنده رو قبول کردید خبر بدید تا این اتفاق فرخنده رو در زیر همین نوشته اعلام عمومی کنم!

در ضمن از همه دوستان تقاضا دارم به این لینک مراجعه کنید و به وبلاگ «توکای مقدس» رای بدید.

یک سال دیگه هم از عمرم گذشت!

جمعه، ۲۶ مهر ۱۳۸۷ | ۱۴ نظر دسته‌ی: روزانه

۲۶ سال پیش در چنین روزی، پسری چشم به جهان گشود که نامش را بابک نهادند =D

چقدر عمر زود میگذره! یه زمانی دوست داشتم به ۲۵ سالگی برسم ولی الان که این سن رو گذروندم و رد کردم و دارم کم کم به سی سالگی نزدیک میشم احساس خوبی ندارم انگار خیلی زود داره دیر میشه و فرصتهای طلایی دارن یکی پس از دیگری از دست میرن و من همچنان اندر خم یک کوچه‌ام و به اون ایده‌آل‌هایی که تو ذهنم پروروندن نرسیدم! واسه همینه که دارم تمام زورم رو میزنم قبل از اینکه به سی سالگی برسم یکی از رویاهام رو برآورده کرده باشم تا حسرت این دوران رو نخورم.

بهترین هدیه‌ای که میتونم ازتون بگیرم اینه که برام دعا کنید =)