این فید بهانه‌ای شد برای نوشتن این پست!

از مدتها قبل این موضوع ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود ولی فرصت نمیشد مطرحش کنم.

تو دنیای واقعی همه ما خیلی‌ها رو دیدیم که تا به یه پست و مقامی میرسن یا ثروت بادآورده‌ای یک شبه نصیبشون میشه خودشون رو گم میکنن و به اصطلاح بهشون میگن «تازه به دوران رسیده»! اینجور آدما به نوعی دارای کمبود بودن که ازش رنج میبردن و حالا که اون کمبود جبران شده و متاسفانه فراتر از ظرفیتشون هم بوده به طور غیر معمولی کمبودشون رو بروز میدن و در صدد جبران عقده‌های کهنشون برمیان!

تو دنیای مجازی هم متاسفانه از این دست آدمها کم نیستن البته به نوع دیگه‌ای. صاحب یه سایت یا وبلاگی که بازدیدکننده بالایی داره و به معروفیت نسبی هم دست پیدا کرده هم میتونه از این دست آدمهای خود گم کرده باشه! شما با ویزیت کردن اینجور سایتها نمیتونین پی به شخصیت طرف ببرید ولی کافیه که طرز برخوردش رو تو سایتهای اجتماعی زیرنظر بگیرید.

از وقتی عضو سایت فرندفید شدم و از اونجایی که بلاگرهای معروفی هم اونجا عضو هستن برام جالب بود ببینم طرز برخوردشون با بقیه چجوریه. انتظار نداشتم همشون از همون اول با همه گرم بگیرن چون معمولا زمان میبره تا با یوزرهای دیگه ارتباط برقرار کنی ولی متاسفانه یکی دوتا از اونایی که میشناختم و جزء وبلاگ نویسهای معروفی هم هستن از این دست آدمها بودن. برخوردشون جوریه که فکر میکنن حالا چون مثلا روزی ایکس نفر بازدیدکننده دارن شق‌القمر کردن! انتظار دارن فقط دیده بشن و از اونطرف محلی به اطرافیانشون نذارن یا اگر فیدی منتشر میکنن انتظار دارن همه اصطلاحا لایک (Like) بزنن و نظر بدن ولی خودشون حاضر نیست برای کسی کامنت بذارن یا اگر کسی خطاب قرارشون بده تو یه فیدی واسشون افت داره جوابش رو بدن! یکی نیست حالیشون کنه که تو اگه وبلاگت محبوبه به خاطر همینایی هست که حاضر نیستی جواب سلامشون رو بدی! پس به چی مینازی؟

من زمانی که تازه وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم اوایل چون بازدیدکننده‌هام کم بودن آی‌دی یاهو مسنجرم رو تو صفحم میذاشتم تا بتونم راحتتر با خوانندگان وبلاگم ارتباط برقرار کنم. هر دفعه که لاگین میکردم کلی پیغام اکسپت برای ادد کردن آی‌دی جدید رو صفحم ظاهر میشد و هر دفعه هم که Available میشدم باید با چند نفر چت میکردم و خیلی ها به خاطر اینکه دیر جواب میگیرفتن از دستم شاکی میشدن و میذاشتن رو حساب اینکه خودتو میگیری یا برداشتهای دیگه. بعد از مدتی چون دیدم واقعا نمیتونم پاسخگو باشم، آی‌دیم رو از روی سایت برداشتم تا شرمنده کسی نشم! چون دوست نداشتم کسی راجع بهم همچین برداشتی کنه و از اونجایی که روابط اجتماعیم اینقدر قوی نیست که بتونم با همه راحت ارتباط برقرار کنم تو فروم‌ها هم کمتر فعالیت میکنم. منظورم از همه این حرفها اینه که منم یه زمانی داشتم تبدیل میشدم به یکی از همینایی که الان دارم ازشون انتقاد میکنم واسه همینم به خودم گفتم خوب بابک تو اگه نمیتونی درست ارتباط برقرا کنی مجبور نیستی تو اینجور جمع‌ها شرکت کنی که بعدا متهمت کنن به چیزی که نیستی! الانم حرفم اینه آقا یا خانم وبلاگ نویس تو اگه بلد نیستی اجتماعی باشی یا اگر بلد نیستی احترام مخاطبت رو به صورت متقابل حفظ کنی دور شبکه‌های اجتماعی رو یه خط قرمز پررنگ بکش و فعالیتت رو به همون وبلاگ موفقت محدود کن شاید اینطوری محبوببیت حفظ بشه و یکی مثل من به حالت تاسف نخوره!

برای حسن ختام این نوشته بی‌مناسبت نیست اگر آهنگ King Nothing از گروه Metallica رو هم برای دانلود بذارم. (از اینجا دانلود کنید)

ازدواج؛ سنت حسنه

یکشنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ | ۳ نظر دسته‌ی: روزانه

کمتر از یک ماه دیگه عروسی یکی از بهترین دوستامه، که بعد از ازدواج قراره برای مدت نامعلومی هم از ایران خارج بشه. خوشحالم که داره سر و سامون میگیره ولی از اینکه دیگه ممکنه همدیگرو نبینیم ناراحتم و احساس غریبی دارم :-(

یاد روزهای خوبی که با هم داشتیم افتادم، دور هم جمع شدنها، مجردی مسافرت رفتن‌ها و …

همه دوستام یکی یکی دارن میرن قاطی مرغا! زمانی که مجرد بودن همیشه عادت داشتیم هفته‌ای دو سه شب خونه همین دوستم جمع بشیم و تا نزدیکای صبح PS بازی کنیم، خود بازی زیاد مهم نبود هدف دور هم بودن و کل کل و سر به سر هم گذاشتن و تا خود صبح خندیدن بود =D بعد از اینکه یکی از دوستامون که پایه ثابت برنامه بود ازدواج کرد، دیگه کمتر دور هم جمع میشدیم و تا جایی رسید که همه چی به کل فراموش شد، تا اینکه خود صاحب مجلس تصمیم گرفت آستین بالا بزنه و همرو داغ دار کنه :((

خیلی وقته عروسی نرفتم، با اینکه یکی دو سال گذشته کلی مجلس عروسی دوستان و آشنایان درجه یک دعوت شدم ولی به بهانه‌های مختلف همشون رو پیچوندم. این آخری هم با اینکه عروسی بهترین دوستمه تو فکر پیچوندنش بودم ولی بعد از صلاح و مشورت های زیاد و غرغرهای پدر و مادر و سبک سنگین کردن جوانب کار به این نتیجه رسیدم که دیگه دارم شورش رو در میارم در نتیجه باید به فکر تهیه لباس و خرید کادو باشم تا راهی برای پیچوندن :-s

گرمابه راک

جمعه، ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ | ۲ نظر دسته‌ی: شخصی

امروز یکی از بچه‌ها تو سایت فرندفید این لینک رو قرار داد که باعث شد یاد خاطرات گذشته بیافتم!

حدودا هفت~هشت سال پیش بود که بطور اتفاقی چون پدرم خیلی رادیو بی‌بی‌سی گوش میداد با برنامه روز هفتم (اگه اشتباه نکنم!) آشنا شدم که یه مجری پر شوروحال داشت به اسم بهزاد که با صدای دلنشینش برنامه رو روزهای جمعه ساعت حدودا ۲:۳۰ به وقت تهران به سبک خاص خودش خیلی پرانرژی اجرا میکرد. قسمت جالب برنامه برای من قسمت انتهایی برنامه‌ش بود که با نام «گرمابه راک» شناخته میشد و هر هفته به معرفی یکی از گروههای راک زیرزمینی میپرداخت و قسمتهایی از موسیقیشون رو پخش میکرد. تو همین برنامه بود که با گروه موسیقی Linkin Park آشنا شدم و شدیدا بهشون علاقه‌مند شدم تا جایی که سالها کارهاشون رو لحظه به لحظه (به عبارت لحظه به لحظه دقت شود! =D) دنبال میکردم.

خلاصه اینکه اون موقع‌ها هنوز اینترنت اونقدر همه‌گیر نبود و تنها راه آشنایی با گروههای زیرزمینی همین برنامه‌ها بود و منم از اونجایی که عاشق موسیقی هستم یکی از تفریحات سالمم! روز جمعه نشستن و گوش دادن به برنامه روزهفتم(؟) با اجرای بهزاد بود.

یه چیز جالبم در مورد برنامه‌های رادیویی اینه که آدم خیلی دوس داره چهره مجری برنامه مورد علاقش رو ببینه! یادمه بقیه مجری‌های برنامه هر از گاهی با سر طاس بهزاد شوخی میکردن. یه مدت گذشت تا اینکه تو برنامه گفتن به دلیل درخواست‌های مکرر عکس مجری‌های روز هفتم روی سایت بخش فارسی بی‌بی‌سی قرار گرفت منم به دلیل کنجکاوی سریع پریدم تو اینترنت و وقتی عکس بهزاد رو از روی مشخصات بارزش! دیدم اول باورم نشد :-o چون صداش اصلا با چهرش همخونی نداشت! صداش خیلی جوون تر از چهرش بود. ولی الان که سایت شخصیش رو دیدم بزنم به تخته خیلی جوون‌تر از هشت سال پیشش شده :P

به هر حال خیلی خوشحالم که سایت شخصیش رو پیدا کردم و میتونم مطالبش رو دنبال کنم. براش آرزوی موفقیت میکنم =)