تو ایام امتحانات موقع درس خوندن فکرم به همه جا میره غیر از درسی که دارم میخونم. مخصوصا اتفاق چند روز گذشته باعث شد یاد خاطرات دوران دبیرستانم بیافتم. یکی از بهترین و پرخاطرهترین دوران تحصیلیم سال سوم دبیرستان بود. دبیرستانمون تو یه باغ بزرگ که گفته میشد مال یکی از این فراریهای انقلابه که بعد از خروجش از ایران ملکش مصادره شده و این دبیرستان غیرانتفاعی بجاش تاسیس شده. محیط خیلی جالبی داشت موقع ورود از یک باغ با درختای سربه فلک کشیده رد میشدی و تو انبوه درختا ساختمون دبیرستان مشخص نبود تا این که پس از ۲۰۰ متر ساختمون و در ورودیش پیدا میشد. کلاسامون تو یه ساختمون ویلایی تشکیل میشد. حیاط دبیرستان هم وسعت زیادی داشت که از ظاهرش مشخص بود جزء همون باغ بوده که وسطش رو آسفالت کردن و تبدیل به حیاط کردن چون وسط آسفالت چند تا درخت قدیمی با تنههای ضخیم وجود داشت. تعداد همکلاسیهام ۱۹ نفر بودند که خیلی با هم صمیمی بودیم. تنها مشکل دبیرستانمون سختگیریشون تو پوشش لباسها بود. باید حتما شلوار پارچهای میپوشیدیم موهامونم از ته میزدیم. یادمه یه بار سر لجبازی، هم شلوار جین پوشیدم هم پیراهن جین رفتم دبیرستان که وقتی وارد شدم چشمای بچهها و مدیر و ناظم مدرسه چهارتا شد =D. سریع بردنم دفتر گفتن همین الان آژانس میگیریم میری خونه لباستو عوض میکنی برمیگردی که من بهانه آوردم کسی خونه نیست و کلید هم ندارم خلاصه گفتن پس حق نداری تو حیاط با این لباس بچرخی، ساعتهای تفریح هم میشینی سر کلاس بیرون نمیآی. جدا از خاطرات خوشش سنگینترین مرحله تحصیلیم هم بود چون نزدیک کنکور بود از صبح ساعت ۵ باید بیدار میشدم میرفتم کلاس تا ۶ بعدازظهر که کلاسهای فوق برنامه برای کنکور داشتیم و استادای رنگ و وارنگی که واسه درسای مختلف میاوردن تا نکات تستی بگن.
حالا اون اتفاقی که گفتم این بود که چند روز پیش به طور اتفاقی تو یاهو ۳۶۰ چرخ میزدم (سالی یه بار از این کارا میکنم!) تو این پروفایلها عکس یه دختر خانمی خیلی برام آشنا بود. آخه من تو به خاطر سپردن قیافه حافظه خوبی دارم یکی رو یه بار ببینم اگر ۱۰۰ سال دیگه دوباره ببینمش قیافش یادم میاد ولی برعکس اسم یادم نمیمونه حتی اسم خودمم بعضی وقتا یادم میره! خلاصه اینکه بعد از دیدن عکس این خانوم کنجکاو شدم تو پروفایلش یه گشتی زدم تا اینکه دیدم اسم فامیلشم آشناست (تبصره: اگر اسم رو ببینم یادم میآد! :P) بعد از مدتی یهو یاد یکی از دوستان دوران دبیرستان به همین نام افتادم که خیلی شبیه این خانوم بود. تصمیم گرفتم ایمیل بزنم بهشون مطمئن بشم حدسم درست بوده یا نه. بعد از اینکه ایمیل زدم و جریان رو گفتم جواب داد که بله خواهر دوستمه! =) خیلی خوشحال شدم که از این طریق پیداش کردم. آخه بعد از تموم شدن دوران دبیرستان چند باری بچهها قرار گذاشته بودن یه جا جمع بشیم و من نتونسته بودم برم و خلاصه گذشت و هممون جابجا شدی در نتیجه شماره هممون عوض شد و گم کردیم همدیگرو. تا اینکه این دوستم رو بعد از مدتها پیداش کردم. اینترنت دنیا رو خیلی کوچیک کرده. چند تا دیگه از دوستامم تو اورکات پیدا کردم و الان با هم در ارتباطیم. اونا اون لنگ دنیان ما هم اینجا. متاسفانه نمیتونیم مثل قبل از نزدیک همدیگرو ببینیم و دور هم جمع بشیم. :-s
امیدوارم دوباره فرصتی پیش بیاد مثل سابق دور هم جمع بشیم. :X
+ بیربط: خیلی وقت بود که وبلاگ خوبی برای خوندن پیدا نمیکردم، قدیمیها هم که یا یکی یکی دارن در وبلاگشون رو تخته میکنن یا اونایی هم که موندن سالی یه بار آپدیت میکنن. فقط یه وبلاگه که چند هفتهای میشه کشفش کردم و مشتری پروپا قرصش شدم دلم نیومد اینجا نگم!. وبلاگ توکا نیستانی (توکای مقدس)! کاراشون رو از قدیم تو نشریات میدیدم ولی نمیدونستم وبلاگ هم دارن. به نظر من وبلاگ نویسیشون بهتر از کاریکاتوراشونه! :D

آخرین نظرات