بی‌خوابی

پنجشنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۷ | ۲ نظر دسته‌ی: روزانه

یه روز پرکار و خسته‌کننده داشتی، خسته و کوفته و لهی. احساس میکنی باید کم کم بری سمت تخت و کپه مرگتو بذاری. دراز میکشی رو تختت و بعد از کلی کله معلق زدن و از این پهلو به اون پهلو شدن بالاخره پوزیشن ایده‌آل‌ت رو پیدا میکنی. پلکات سنگین میشن، چشات گرم میشن، احساس کرختی تمام بدنت رو میگیره. کم کم احساس میکنی روحت داره سبک میشه و داری به یه خواب عمیق فرو میری ولی هنوز مغزت به طور کامل شات‌داون نشده. یه جورایی داره ساز مخالف میزنه. هنوزم درگیر اتفاقای روزمرست. هر از گاهی یه فلش‌بک به اون اتفاق بده یا اون اتفاق خوبه میزنه و مرورش میکنه. یهو یه کاری که باید انجام میدادی و ندادی یادت میاد، یا یه ایده جدید به ذهنت خطور میکنه … خراب شد! خواب بی‌خواب! دیگه نمیتونی بخوابی. این بی‌خوابیه تا دم دمای صبح ادامه میکنه و یقه‌ت رو میگیره. کم کم هوا روشن میشه و صدای حرکت ماشین‌ها و جیغ و ویغ گنجشک‌ها بالا میره و از سکوت لذت‌بخش شب و تاریکی محض خبری نیست. مجبوری از خواب پاشی و تا آخر شب منگ و هپلی باقی بمونی و به خودت و در و دیوار و اطرافیان فحش بدی به امید اینکه شب بشه و بری تو تختت!

این مطلب در تاریخ پنجشنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۷ و ساعت ۶:۳۱ ق.ظ در دسته روزانه منتشر شده است. شما می‌توانید نظرات این مطلب را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید. شما می‌توانید نظر بدهید، یا از طریق وبلاگ خود دنبالک بفرستید.

۲ نظر برای “بی‌خوابی”

  1. Morteza می‌گه:

    من هم بی خوابی دارم… چند وقته…

  2. یکی یه دونه می‌گه:

    چه اتفاقی ببخشید چه تفاهمی ! :دی :قلقلک

نظر بدهید